تبليغاتX
روزهای زندگی
روزهای زندگی

تلخ و شیرینهای زندگی

 

یه قصر شکلاتی آبی

یه کلبه بادکنکی آبی

یه دیوار پر از قاب عکس

یه ....

همه منتظرتن

کی میآیی؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:9 توسط نیلوفر| |
 

دلم می خواست منو بشنوی

دلم می خواست  همه وجودت گوش باشه ولی بی دروازه

با یه در که حرفهام حس کنی نه که از این در بفرستی تو  و از دروازه اش بفرستی بیرون

خیلی وقته گوشات فقط دروازهاش کار می کنه به محض ورود مهمون باز می شه و مهمونش رو به

بیرون  راهنمایی می کنه ...

پ.ن:اگه به این رویه ادامه بدی این گوشها رو  می برم و می اندازم دور حداقل بگم  کری(ناشنوایی)...

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:38 توسط نیلوفر| |
 

قطره های آب دستهای همدیگرو  گرفتن و با رقص نور و موزیک بالا و پایین یا به چپ و راست می رن با

آهنگ  هندی رقص این قطره ها تندتر می شه  با آهنگ عربی رقصشون با عشوه می شه و با آهنگهای

کلاسیک زیباتر و زیباتر حرکت می کنن.

وقتی  خودت رو می اندازی تو ی حرکت  قطره های یکی شده کاملا سبکی رو تو وجودت حس می کنی٬

اونقدر که این احساس که تو هم می تونی با قطره های آب یکی بشی و برقصی تو رو به حرکت در

میاره . زیباترین و بزرگترین آبنما که تا حالا ساخته شده این حس رو بهم داد. 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:44 توسط نیلوفر| |
 

اگه گفتی سخت گیرترین معلم  کیه؟

...

...شاید هم چیه؟

خب معلومه زندگی...

اول امتحان میگیره بعد درس می ده!

خب نامردیه دیگه اول درس می دن بعد امتحان میگیرن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:39 توسط نیلوفر| |
 

یه دیوار پر از خاطره

چطوری می شه همه این خاطرات رو تو یه چمدون جا داد

  

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:28 توسط نیلوفر| |
 

وای چه حس خوبی ...

انتظاری که داره تموم می شه...

قدم زدن کنار قنات البته نه قناتی که تو می شناسی یه جایی مثل رودخونه که دو طرفش سنگ فرش

شده و اسمش قناته ... که اگه تو امتدادش راه بری به دریا برسی اونهم نه خیلی زیاد حدود یک کیلومتر ٬

نسیم خنک و صدای موجهایی که خیلی وقت بود نمی شنیدمشون چون روزمره شده بودن٬  و امید به 

حس دوباره زمستون برفی البته برفی تر از قبل.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:38 توسط نیلوفر| |
 

از بارون گفتی دلم هوای روزهای بارونی و یه کم خنک رو کرد ولی...

بارون نم نمش خوبه. صدای بارون رو وقتی می خورد رو چترم و اون زیر به صداش گوش می کردم رو

دوست داشتم و دارم.  البته مزه تجربه اش داره از ذهنم می ره...

بارون وقتی یه هو مثل آوار بی خبر  رو  سرت خراب بشه و باهات کاری کنه که مجبور شی فقط دنبال یه

جا بگردی که خیس نشی تماشایی بودنش رو از دست می ده ٬ لذت گوش کردن به صداش برات بی

معنی می شه.

مگه نه؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:56 توسط نیلوفر| |
 

روزها خیلی زود می گذرن

اونقدر زود که روزها پس از اون روزها می فهمیم که زود گذشت

تصمیم می گیریم دیگه از دست ندیمش ولی اونقدر تو حال و هوای دیروزهامون غلت می زنیم که باز از

دست می ره.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:44 توسط نیلوفر| |